آه آن شب به یادم آمد
که چگونه گرفتار چشمهای تو شدم
آه که آن شب ز سوز و گداز دل
نقش خاکستری رنگ شعله شدم
این صدای که بود صدا زد
دل من با دل تو آشنا کرد؟!
این همه بی تابیم بهر چه بود
که دمی عشقم از عشق تو جدا کرد
شب بی پایان شکوه هاست امشب
تو ز فراسوی دیروز می آیی
آنچه مانده در ذهن پوچ خسته ام
خاطره ای است که نقشش را می آرایی
خسته از دیروز و دلسپرده به فردا
نگهم در نگاه در گره خورده
انتظاری سخت مرا می آزارد
سرنوشتی است در من که دگر مرده
راز خوشبختی مرا آن یار
سالهاست که به جای دگر برده
خسته ام خاموش از آن همه تب و تاب
شور و حال جوانی ام دگر مرده
هستی ام را به خدا سپردم و بس
در سراشیبی تنگ این دره
زان که میدانم که تقدیرم
با سقوط است و مرگ نه با خنده....

ای من ای زندگی! در میان این همه واگو یه ی پرسش
در میان زنجیره ی بی پایان بی ایمانان
در شهر های آکنده از ابلهان...
ای من ای زندگی!به چه باید دل خوش داشت؟
پاسخ:
به اینکه تو اینجایی که زندگی هست و یگانگی
که نمایش بزرگ هنوز پا برجاست
تا تو هم کلامی بر آن بیفزایی.
یه روز توی پارک یه دختر بچه رو دیدم که گریه میکرد حس کردم باید گم شده باشه رفتم طرفش و سعی کردم آرومش کنم ازش پرسیدم:"مامان بابات رو گم کردی؟
سرش رو به علامت مثبت تکون داد و در حالی که گریه میکرد گفت: داشتم بازی میکردم مامانم مواظبم بود ولی نمی دونم کجا رفت.ازش پرسیدم چه لباسی تنش بود؟
گفت یه لباس سفید
مردی از دور دوید طرف ما که دختر بچه پرید توی بغلش و فریاد زد بابا
خندیدم و گفتم به مامانش بگید بیشتر مواظبش باشه اما مرد محزون شد و گفت:مادرش خیلی وقته که مرده..
لبخند روی لبام خشکید و اشک توی چشام جمع شد و دیگه حرفی نزدم اما اون روز چیزی رو که درک کردم احساس پاک بچگانه بود و اینکه اونا چقدر معصوم اند که
حتی از دست رفته هاشون واسشون زنده هستن و با اونا ارتباط قلبی برقرار میکنن"

از رنج کشیدن باید مغرور بود هر رنجی نشانه ای و خاطره ای از مقام والای ماست
یه موقع هایی یه روزایی یه کسایی هستن که خیلی دوسشون داری پیشت هستن ولی قدرشونو نمیدونی حیف..وقتی که از دستشون میدی میفهمی چقدر اشتباه کردی که بهشون توجه نکردی.
اینو میگم چون میدونم کسایی که از دست دادن و به دست نیاوردن چقدر پشیمون شدن بعد که همه رفتن دیدن دورشون خالیه و دیگه هیچکس نیست. اونموقع شد که فکر کردن وقتی عزیزای دلشون پیششون بودن چقدر وقت داشتن که بتونن حتی نگاشون کنن...
حالا چقدر نبودشون و کمبودشون احساس میشه وقتی نیستن دلت میخواد که باشن تا موقعی که گریه میکنی اشکاتو پاک کنن دست بکشن تو موهات و تو بغلشون فشارت بدن حتی اونایی که فکرشو نمیکنی که بتونی دوستشون داشته باشی وقتی میرن میفهمی که چقدرررررررر دوسشون داشتی....

میخواهم محکوم کنم
میخواهم دنیا را محکوم کنم
محکوم به جداییها
رفتنها برنگشتن ها
محکوم میکنم شاید عقده هایم فروکش کنند
محکوم میکنم شاید بارهای سنگین غمهایم از شانه هایم بیفتند
ولی قبل از اینکه من محکوم کنم
دنیا خود مرا محکوم میکند
قلبم را روحم را روانم را به دادگاه میکشاند
و من برای اثبات بی گناهیم سالها تلاش میکنم
ولی سرانجام به مرگ محکوم می شوم
.............
ببارید ای قطره های سر به زیر باران برانید ای ناخدایان سرشار ایمان و بدانید که این کشتی مال من است در مرداب دلهای این دیوان.
گوش فرا دهید ای مردگان خسته ی بی احساس گوش فرا دهید از لا به لای گورهاتان که این صدای پای من است در قبرستان.
صدایم کنید ای لحظه های محنت بار صدایم کنید تا لحظه ای دیگر سوگوار رفتنتان نشوم...
صدایم کنید می آیم...

امشب سازها دوباره میسازند
ترانه های گنگ عاشقی را
شبی که تا صبح جان میبازند
امیدهای بیهوده ی اقاقیها
آسمان چه پر ستاره است امشب
روزهایش لیک چه پر آزار است
نمایش مرغ های اسیر بی بنیاد
روزگاریست که دگر بی خریدار است
هر چه در ذهن پوچ خسته ام میگنجد
حرفهای عبث به ظاهر پندار است
دل خسته ام چه می نالد امشب
سرنوشتم تکرار تکرار است
...............

من میخواهم پرواز کنم...و آزاد باشم...و بیایم روی شانه هایت بنشینم تا نگاهم کنی و فکر کنی که چرا چشمهایم خیس است؟!...تا مرا در دستهایت بگیری و نوازش کنی..تا سر انگشتان لطیفت را بار دیگر روی بالهایم احساس کنم.
ای بیگانه ترین با من آیا برای این آرزوهای کوچک تنها باید پرنده ای باشم؟!!!
خورشید میرفت و غروب پایان یک عشق را همراهی میکرد آه از طلوع تا غروب نفهمیدم چگونه گذشت... تا به خود آمدم فهمیدم عادت ها را باید کنار گذاشت یا به عبارتی عشق ها را.
زندگی ام بعد از غروب شب تیره ای بود شبی بی فروغ خالی از تب و تاب بارم را بستم و چنان غرق کوره راه شدم که مقصدم فراموش شد بی هم نفس با دست خالی...اما کسی یارم بود چشم باز کردم و غصه و غم کنارم بود.جاده دریا شده بود...چشمانم عجب همتی کردند همه جا را بارانی کردند.
من آن روز رفتم جدا شدم تا زخم زبانها را نشنوم زبانم یارای فریاد نداشت که آنقدر پر بودم از هق هق... رفتم و میرم..دور میشوم با کوله بار خستگی و فراموشی به کمک نمی آید آنقدر میروم..تا تن خسته ام جایی از نفس بیفتد...
تا فراموشم شود آنچه با من کردند
دقایقی توی زندگی هستن که
دلت اونقدر برای کسی تنگ میشه که میخوای
اون رو از رویات بکشی بیرون
و توی دنیای واقعی بغلش کنی...